هميشه وقي عصبانيم برام مشكله كه عصبانيتم رو غايم كنم. هميشه سريع كاري رو ميكنم كه به اصطلاح دلم رو خنك كنه. ولي تازگي فهميدم كه اينجوري قلبم رو به درد ميارم. چرا من اينقدر حساسم ?
خيلي وقته اينجا نيومدم. انگار يه عمره. دليلش رو نميدونم شايد به خاطر اينه كه احساس ارامش نميكنم اينجا. يه احساس غريبي خاصي ميكنم با اين ولاگ. شايد بيشتر از 100 دفعه اومدم اينجا كه بنويسم ولي منصرف شدم و حرفام رو روي صفحه دلم نوشته. هيچ وقت درد دل كردن برام معني نداشته. هميشه معتقدم كه حتي بهترين دوستاي ادم از درد و دلهاي ادم سو استفاده ميكنن. براي همين كم پيش مياد كه براي كسي حرفهاي دلم رو بگم.
الان دلم ميخواد بنويسم. به اندازه همه اون مدتي كه از نوشتن فرار كردن. ولي بيشترشو تو دفتر دلم مينويسم كه تنها غاضيش خودم باشم.
واي چقدر زندگي خوشگله و گوگولي
اين چيني ها رو هر كاريشون بكني بازم جنسشون خرابه. حتي اگه اينجا هم بزرگ شده باشند باز هم اين ذاتشون خرابه ! نصف جمعيت اين شهر هم از بد شانسي چيني اند !!
حالم از امريكايي ها بهم ميخوره. ازشون متنفرم. از بس عوضي اند.
بيخود نيست كانادايي ها از امريكايي ها بدشون مياد و چشم ندارن ببيننشون
ادما خيلي با هم فرق دارن.
سر كار بودم و داشتم يه سري از عكسهاي جنگ لبنان رو روي نت نگاه ميكردم. واقعا حالم بد شده بود و داشتم فكر ميكردم اگه خدايي نكرده اين بلا سر ايران بياد چي ميشه؟ داشتم به لبناني هاي مظلوم فكر ميكردم كه ديدم يكي از همكارام از اون ور اتاق صدام زد جوجو بيا يه سري عكس نشونت بدم. رفتم ديدم عكسهاي پدر بزرگ و مادر بزرگ سگش رو اماده كرده بهم نشون بده ! داشت دنبال عكس جد بزرگ سكش ميگشت كه احساس كردم دلم ميخواد خودش و فك و فاميل سگش رو همه با هم يك جا خفه كنم !
سر كار همه همكار ها كانادايي يا امريكايي اند. شروع به حرف زدن كه ميكني باهاشون خوب طبيعيه كه ازت يك سري سوال ميكنن.
ميپرسن از كجايي؟ ميگي ايران. سريع به فكر فرو ميرن و با يه صداي ملايم ميگن. يه سوال ازت ميپرسم ولي اگه دوست نداري جواب نده. ميگي باشه. ميگن به عنوان يك زن حقوق زن در ايران چجوريه ؟
عميق نگاشون ميكني ، نه ميخواي ايران رو بكبوني نه ميتوني دروغ بگي.لبخند ميزني و ميري تو فكر..............
تا حالا شده از موفقيت بترسيد ؟ شده از نزديك شدن به اينده بترسيد ؟ شده وقتي اسم اينده مياد حواستونو پرت كنين كه بهش فكر نكين ؟ شده حس كنين واقعا بزرگ شدين ؟ شده حس كنين كه اون دنياي قشنگ بي خيالي داره تموم ميشه ؟ من همه اينا رو دارم حس ميكنم.
مدتيه دارم به اين فكر ميكنم كه ادم بايد قبل از ازدواج عاشق باشه يا اينكه بعد ازدواج اين احساس شكل ميگيره ؟ اگه ادم يكي رو دوست داشته باشه ولي عاشقش نباشه چي ؟نبايد باهاش ازدواج كنه ؟ خيلي پيچيده هستند اين سوال ها...
مرد ها خودخواه ترين موجودات روي زمينن. امكان نداره از تفريح و خوش گذرونيشون بگزرند. ولي در عوض تا جايي كه بتونن زنها رو محدود و اسير ميكنن. تا كي نسلشون اين جوري بالا ميره , خدا ميدونه !
